• • •
•آقاى فرياد مايل هستم ابتدا كمى از ويژگى هاى امروز شعر يونان برايمان بگوييد.
شعر امروز يونان، شعرى كاملاً آزاد و رها از هرگونه قيد و بند است. آزاد و رها از قيد و بندهاى ساختارى و شكلى و خلاص شده از هر نوع دغدغه محتوايى و ايدئولوژيك (چه سياسى، چه مذهبى و چه ملى).
اين شعر در دايره عملكرد اختيارات و دست آورده هاى خود، به «خلاقيت هاى بزرگ» مى انديشد. اما دايره عملكرد خلاقيت هايش نيز به خاطر عدم وجود بحران ها و حوادث بزرگ تاريخى، طبعاً محدود به تجربيات روزمره فردى شاعر است. اگر چه بحران در يونان، بومى و تجربيات روزمره بى مرز است. يك آزادى مطلق كه اجازه مى دهد شعر از سوى زندگى طبيعى، خالص و ناب خود را ادعا كند و محقق گرداند و سرانجام بگويد كه من هم مى خواهم هويت خودم را داشته باشم و شعر باشم و شعر زندگى كنم و از سويى ديگر ارتباط با توده هاى بزرگ را از دست بدهد. كه البته اين مسئله كمترين چيزى است كه مى تواند مورد عنايتش قرار گيرد، زيرا تازه سى سالى است كه دارد «آزادى» را نفس مى كشد و به هيچ قيمتى - حتى به قيمت هوراهاى پرهيجان اما كم دوام و سطحى توده هاى ميليونى- حاضر به از دست دادن اين آزادى هستى بخش خود نيست. شاعر، امروز در يونان يك پيامبر يا رهبر اجتماعى نيست؛ آنچنان كه در ديار ما هست، و صدالبته خوبى و بدى اين مسئله همواره بستگى به شدت و تندخويى امور و جريان ها دارد كه بحث اش اينجا نيست. بارى يونان به نظر وى يك كشور سى ساله است.
•از چه نظر؟ كشورى با پيشينه فرهنگى يونان! احتمالاً از نظر سياسى اين تاريخ سى ساله را ارزيابى مى كنيد.
بله، پس از سقوط خونتاى نظامى و حكومت سرهنگان در سال ،۱۹۷۲ اولين دولت دموكراتيك يونان با مراجعه به آراى عمومى و رفراندوم، در سال ۱۹۷۵ تشكيل مى شود. نهاد شاهنشاهى در اين سال رسماً لغو و نظام جمهورى برقرار مى شود. همراه با زندگى تازه، آزاد و بى سانسور، شعر تازه نيز هستى دوباره آغاز مى كند. تحولى نيز براى زبان ايجاد مى شود: در قانون اساسى جديد، زبان رسمى كه تا پيش از آن زبانى كهنه و منشى مآبانه بود، يعنى تركيبى بود از نوعى زبان يونانى باستانى با صرف و نحو زبان روزمره به نام «كاتارووسا» (زبان پاك و خالص سنتى)، جاى خود را به زبان روزمره يا عاميانه مى دهد يعنى «ديموتيكى» (زبان روزمره عامه مردم) و اين مستقيماً به سود شعر است. اگرچه شاعران پيشتاز از يكى دو قرن پيش، از موهبت زبان عاميانه و مردمى در نو كردن شعرشان، به طور غيررسمى بهره گرفته اند. بدين ترتيب، بى هيچ شكى منظورم اين نيست كه شعر امروز يونان عمر سى ساله دارد، نه؛ منظورم پاسخ به سئوال شماست؛ يعنى شعر اكنونى يونان يك عمر سى ساله دارد وگرنه شعر مدرن يونان، پس از ماجراهاى بسيار، از خيلى سال پيش، يعنى از اواخر قرن نوزده و مشخصاً با ظهور كونستانتينوس كاوايس (يا آن طور كه معروف است: كاوافى (۱۹۳۳- ۱۸۶۳) آغاز شده است و ميوه خوش عطر و بوى انقلاب ۲۵ مارس ۱۸۲۱ يونانيان عليه ترك هاى عثمانى است كه طى اين انقلاب و جنگ قهرمانانه و استقلال طلبانه به حكومت اشغالى چهارصد ساله ترك بر يونانيان پايان داده شده است. البته پيش از كاوافى، ما دو شاعر بزرگ در يونان داريم به نام هاى ديونيسيس سولوموس و آندره آس كالوس كه چكامه سراى انقلاب ۱۸۲۱ و هم عصر آن هستند و يكى از آنها يعنى سولوموس با سروده هاى ميهنى و رزمى اش شاعر ملى يونانيان لقب گرفته است و يكى از شعرهايش (چكامه آزادى)، سرود ملى (رسمى) مردم اين كشور است. اما اين شاعران دغدغه هاى ديگرى دارند و شكل شعرشان، شكلى كلاسيك است و از عروض سنتى بهره گرفته است، وزن اشعارشان اغلب، پانزده هجايى يا هجده هجايى همراه با قافيه است، كه برگرفته از ترانه هاى عاميانه مردمى است و اين به نوعى نخستين گام در تحول شعر سنتى يونان است. جالب اين است كه اين دو شاعر زبان يونانى را خوب نمى دانند و نوشته هايشان خاص خود و اغلب داراى اشتباهات املايى و صرف و نحوى است! دليلش اين است كه منشأشان از هفت جزيره ايونى است كه تحت سلطه ونيزى ها بوده است و خود نيز در ايتاليا پرورش يافته اند.
شعر كاوافى كه در اسكندريه مصر زاده و پرورش يافته بود، تاثيرهاى متفاوتى از فرهنگ هاى متفاوت گرفته است زيرا اسكندريه، گذرگاه فرهنگ هاى گوناگون و به خصوص انگليس و غرب است. كاوافى كه زندگى يونانيان اسكندريه نشين پيش از جمال عبدالناصر را تجربه كرده است، مرثيه خوان زيرك و طناز فرهنگ و عظمت مضمحل شده يونان باستان است، از اين رو به ابداع زبان غريب و خاص خود در شعر دست مى زند كه تركيبى است از زبان يونانى باستان و نيز «كاتارووسا» با زبان عاميانه و روزمره مردم كه در ضمن گويش و لهجه يونانيان با اعراب درآميخته اسكندريه را نيز در خود دارد. از اين رو ترجمه دقيق شعرش در هيچ زبانى كاملاً ميسر نيست. شعر او كه وزن ويژه خود را دارد، شعرى است به راستى مدرن و آزاد از نظر نحوه ديد و بيان احساسات شخصى و به نوعى كاملاً فرازمانى است و تحسين نامداران هم عصرش اى. ام فورستر و دبليو. اچ. ادن را برمى انگيزد. عجيب در مورد او اين است كه تا زنده است (۱۹۳۳) به جز تنى چند در يونان به ارزش و اهميت كار او پى نمى برند و تا دهه ۶۰ و ۷۰ ميلادى كه در انگليس و آمريكا نامش بر سر زبان ها مى افتد، در نزد يونانيان كاملاً ناشناخته است. تى. اس. اليوت شاعر بزرگ انگليسى شعرش را ستايش كرده است.
با اين همه شعر كاوافى آبشخور شعر شاعران دهه سى (۱۹۳۰) يونان مى شود، به استثناى پالاماس كه شاعر بزرگ هم عصر كاوافى است و تا سال ۱۹۴۳ حيات دارد و به نوبه خود زبان گويش مردمى را وارد شعر يونان كرده است، شاعران بزرگ ديگر اين نسل همچون يانيس ريتسوس، اوديسه آس الى تيس، يورگوس سه فه ريس، نيكوس گاتسوس، آندره آس امبيريكوس، نيكوس اينگونو پولوس، نانوس والائوريتيس و غيره از او بهره و تاثير مى گيرند؛ هر كدام با توجه به نوع، سبك، فطرت و گنجايش شعر خود.
دهه سى از پربارترين و درخشان ترين دهه هاى شعرى يونان است. دو تن از شاعران اين نسل سه فه ريس (۱۹۶۳) و الى تيس (۱۹۷۹) جايزه ادبى نوبل را به خود اختصاص مى دهند و شاعر بزرگ ديگر اين نسل، ريتسوس كه به خاطر اعتقادات سياسى اش از بردن اين جايزه محروم شده است، در عوض ده ها جايزه بزرگ ديگر جهانى شعر را آن خود مى كند. شاعران اين دهه تجربه هاى سياسى و اجتماعى وسيعى دارند، آنان كه همراه با تاريخ كشورشان گام برمى دارند، به ناگزير در تحولات اجتماعى سهيم مى شوند. لازم به ذكر است كه در اين بلبشوى لجام گسيخته آوار وقايع و حوادث، بعضى از شاعران اين نسل، استعداد شعرى خود را به نوعى قربانى آرمان ها مى كنند و بعضى ديگر رندانه در دو جبهه شعر و سياست به عمل مى پردازند و كشتى شعر خود را از طوفان بلاياى زمانه اى به سلامت مى رهانند (مورد ريتسوس و الى تيس). اين شاعران كه شعرشان بعدى انسانى و جهانى دارد، به سرعت توجه و علاقه اذهان شعردوستان جهان را به شعر و فرهنگ معاصر يونان جلب مى كنند.
•يانيس ريتسوس تا چه حد در تاثير از سنت هاى شعرى يونان بوده و تا چه حد از اين سنت ها فراتر رفت. آيا رگه هاى سوررئال شعرهاى او كه به قولى با سومين اثرش يعنى «آواز خواهرم» آغاز مى شود، تا انتهاى كار بر آثار او سايه انداخت؟
امروز در زمان ما، چنين حوادثى وجود ندارند، اگر هم دارند بعدى جهانى و يكدست و همرنگ دارند. آرمان ها به نوعى رنگ باخته اند يا اهميت خود را از دست داده اند يا خود را تمام و كمال به نمايش گذاشته اند يا درواقع امتحان خود را پس داده اند. امروز اگر بگويى من يك شاعر چپم، به تو مى خندند؛ اگر بگويى دارم از آرمان مسيحيت قرون وسطايى دفاع مى كنم، تو را ديوانه و پرت از زمان مى دانند. بنابراين شاعر زنده امروز يونان دغدغه هاى ديگرى دارد كه اين دغدغه ها عموماً هستى گرايانه و فلسفى است و گاه با نوعى طنز همراه است. مثلاً مطرح ترين شاعر زنده امروز يونان كه يك زن است در شعرى مى گويد: «به اين جا آمدم تا تحصيل ويرانى كنم.» و اين كه گفتم شاعر از هر قيدى آزاد است بدان معنا نيست كه كارش نظم ندارد و دچار يك هرج و مرج شكلى و محتوايى است، برعكس اين شعرى است بسيار انديشه گرانه و دقيق، با زبانى بهنجار، ابتكارى و استوار كه كارى دشوار را دارد به سامان مى رساند. درواقع به جوهر خودش رسيده است، و جواز آزادى آزمون گرفته است. سبك بيانى اش اغلب روايى و داستان گونه است كه بيشتر به انديشه و ارائه كشفيات فكرى و تعقلى نظر دارد تا به گرايشات تصويرى و استعارى؛ و اين همه را بر زمينه وقايع زندگى روزمره و پيش پا افتاده مى بافد. الگويى برگرفته از شعر دوران باستان شايد، كه نيشخند پنهان طنز بر لب دارد. در ضمن بايد اضافه كنم كه شاعران نسل جديد، به قول خودشان، ديگر از شاعران دهه سى، يعنى آبشخور بى بديلشان خسته شده اند!
اما در مورد پرسش شما، اگر منظورتان شعر باستانى يونان است، بايد بگويم همان طور كه مى دانيد شعر باستانى يونان كم و بيش مشمول تعريف ارسطو از شعر مى شود. يعنى شعرى است كه چهار جهت اساسى دارد: شعر حماسى (اپيك)، شعر تراژيك (تراژدى)، شعر كميك (كمدى) و شعر غنايى (ليريك). شاخص ترين چهره شعر حماسى و اولين شان طبعاً هومر است با دو اثر جاويدانش ايلياد و اوديسه؛ شعر تراژيك همه تراژدى نويسان دوران باستان را از اسخيلوس، و سوفوكليتس گرفته تا اوريپيديس و سايران كه آثارشان از بين رفته، در بر مى گيرد؛ شعر كميك (كمدى) شامل شعر آريستو فان (كمدى باستانى) و مناندروس (كمدى جديد) مى شود؛ و شاخص ترين چهره هاى شعر غنايى (ليريك) سافويا ساپفو شاعره اهل جزيره لزئوس است و نيز بسيارى ديگر از جمله آلكه ئوس و آرخى لوخوس و ديگران... در اين ميان شاعران ديگرى نيز وجود داشتند كه سرايندگان بازى هاى المپيك بودند مثل پينداروس (پندار) يا مرثيه سرايى مى كردند و همه اين شاعران آبشخور خلاقيت هايشان، سروده هاى باستانى ارفه و سرودهاى كاهنان در مراسم اسرارآميز يا آئينى براى خدايان (از جمله ديونيسوس) و نيز ميتولوژى سرشار نواحى مختلف يونان بود كه دستمايه اى غنى براى كار خلاقه شان به شمار مى رفت.
اما اگر منظورتان مقايسه شعر يونان با شعر ايران است، اين دو اگرچه شباهت هايى از حيث تطور و تحول با همديگر دارند اما دو مقوله كاملاً جداگانه اند.در مورد ما ايرانيان آنچه كه از سروده هاى باستانى به دستمان رسيده، يعنى از گزند حوادث در امان مانده، تا آن جايى كه من مى دانم، ما تنها سروده هاى زرتشت و برخى از موبدان زرتشتى را داريم. همه آثار ادبى ارزشمند دوران باستان در حملات متعدد بيگانگان به اين سرزمين اهورايى از بين رفته، از جمله اسكندر گجسته گرفته (كه سر درنمى آورم چرا اين همه شاعران بزرگ ما برايش اسكندرنامه فراهم كرده اند!؟) تا اعراب باديه نشين و مغولان بى رحم، كه وحشيانه آثار گرانبهاى فرهنگ ايرانى را دستخوش شعله هاى آتش كردند يا به آب روان سپردند يا حمام هاى خود را با آنها گرم كردند. پس از همه اين ويرانى ها، دوباره شعر و فرهنگ ايرانى در هزار و اندى سال پيش قد علم مى كند و بزرگترين چهره هاى شعر مثل رودكى و فردوسى، سروده هاى جاودانه خود را به ايرانيان عرضه مى كنند. از پس هزار سال شعر كهن فارسى، ما نيمايوشيج را داريم كه بحق و ناحق، درست يا نادرست، دست به يك سنت شكنى متزلزلانه و ناكافى مى زند كه با همه درخشش هاى اتفاقى آن و بالطبع ارائه بينش تازه و حرف هاى تازه مناسب با زمانه اى كه در آن زندگى مى كند، در تحليل آخر چندان به سود شعر امروز ايران تمام نمى شود، چرا كه نسل جوانِ شاعرانِ ايران را عنادورزانه و ناآگاهانه با گنجينه پربار و پر تلالو شعر كهن ايران بيگانه مى سازد و آنها را از سرچشمه اى هستى زا و جان بخش براى آفرينش هاى بهنجار و بسامان محروم مى دارد. به زبان ساده تر، درواقع شعر ايران را به دو شقه مى كند و بخش خوردنى و شيرينش را به دور مى افكند.
در شعر يونان، پس از زوال دوران كهن، هزار سال تاريكى هست كه با هجوم مسيحيت به اين سرزمين و سيطره روم شرقى كه امپراتورى بيزانس نام دارد، آغاز مى شود. در اين هزار ساله به جز اشعار مذهبى و سروده هاى كليسايى چيزى خلق نمى شود. شاخص ترين شاعران مذهبى گوى اين دوران «كاسيانى» و «رومانوس ملودوس» هستند، كه با به كارگيرى زبان و آهنگ محاوره اى گويش مردم نوآورى هم مى كنند. پس از آن حدود پانصد سال سلطه تركان عثمانى است. در برخى نواحى يونان فرانك ها و ونيزى ها هم سلطه دارند. با انقلاب ۲۵ مارس ۱۸۲۱ ميلادى، شاعران براى سروده هايشان از وزن ترانه هاى مردمى كه اغلب پانزده هجايى و با قافيه است (و همواره با تكيه بر شعر و زبان كهن يونان) استفاده مى كنند. اين كه ناگهان چيزى تغيير كند يا سنت شكنى به شيوه نيمايوشيج (اگرچه سنت شكنى نيما انحصارى هم نبود، دو سه دهه پيش از او شاعران كرد ايرانى نوآورى را آغاز كرده بودند) در شعر يونان وجود ندارد. تغييرات گروهى است. مثلاً پالاماس در شعر موزون خود زبان روزمره مردم را به كار مى گيرد، كاوافى، حرف و ديد تازه را وارد شعر غريب خود مى كند و سه فه ريس (نوبل ادبى ۱۹۶۳) با تاثيرات غربى، در شكل شعر، سنت شكنى مى كند و از نخستين كسانى است كه شعر به شيوه آزاد و سپيد (رها از عروض مرسوم) مى سرايد. اگر منظورتان اين است كه پدر شعر امروز يونان كيست؟ بايد بگويم كه در اين مورد پدرى وجود ندارد و همان طور كه سه فه ريس در جايى مى گويد: «سخنان ما فرزندان آدم هاى بسيارند.»
اما مورد ريتسوس يك مورد كاملاً استثنايى است، چرا كه او به باور من در شعر يونان و حتى به جرات بايد گفت در شعر جهان يك مورد استثنايى است. اين را از اين جهت نمى گويم كه او را از نزديك مى شناخته ام يا به شعر او (حتى اگر كاملاً با روحيات من مطابقت نداشته باشد) علاقه اى خاص دارم. بل از اين نظر مى گويم كه شعر او در هيچ كدام از قالب ها و نوع هاى شعرى نمى گنجد؛ وسعت روحى و توان سرايشى آن به حدى است كه از هر حدى فراتر مى رود. در عين حالى كه مدرن است، سخت كلاسيك است و در عين حالى كه سخت لجام گسيخته و ديوانه سرا است، مدام هوشمندانه نظم موجز و بلورينى را برخود تحميل مى كند. اين البته خصوصيت شاعران بزرگ است. شاعرانى كه آنها را كلاسيك مى شناسيم مثل حافظ و هومر يا فردوسى و مولوى و سوفوكل. ريتسوس يك بار برايم تعريف كرده بود دوازده سالگى، «آنتيگون» سوفوكل را از يونانى باستان به يونانى جديد ترجمه كرده بود. و شما از من پرسيده ايد ريتسوس تا چه حد از سنت هاى شعرى يونان فراتر رفته است؟ بايد مى پرسيديد ريتسوس تا چه حد از سنت هاى شعرى يونان فراتر نرفته است؟! دقيقاً نكته همين جا است.
ريتسوس در چارچوب شعر سنتى يونان، اين شعر را بسان كهكشانى وسعت داده است بى آنكه از آن خارج شود و در خلأ تاريك سقوط كند. ما همه مى دانيم كه در خلأ خالى نمى شود شعر گفت، در خلأ هيچ كارى نمى شود كرد. او با كهكشان هاى موجود، كهكشان تازه خود را آفريده است.
شعر ريتسوس از نظر مكتب هاى شعرى، به هيچ وجه خاستگاه سوررئاليستى ندارد؛ در عين حالى كه به غايت از عناصر سوررئاليستى بهره مى برد؛ سوررئاليسم او تحميلى و ساختگى نيست و به قصد سوررئاليسم سروده نشده است. واقعيات دردناك زندگى شخصى و اجتماعى او و نيز زندگى تاريخى و سياسى سرزمينش كه آن را لحظه به لحظه با گوشت و خونش زيسته است به قدرى فرا واقع است كه ناگزير طعم و رنگ و عطر و بوى سوررئاليسم را به اشعارش نيز داده است. در واقع سوررئاليسم او سوررئاليستى طبيعى و خودى است. شعرى جهانشمول و همه گير چون شعر او كه تمام موضوعات انسانى و جلوه هاى گوناگون زندگى او را در برمى گيرد، همه ژانرهاى ادبى را نيز به ناچار در خود خواهد داشت.
اما به راستى «آواز خواهرم» كه شما به آن اشاره كرده ايد و شعرى است كه پالاماس را به تحسين واداشت تا در ستايشش بيتى بسرايد، آغاز جديدى براى كار او است و سكوى پرتاب متهورانه است كه او را به درون اقيانوس آزمون هاى گوناگون و متنوع شعرى پرتاب مى كند. او از نقطه آغاز شعرش تا پايان آن، هزاران نوع شعرى را مى آزمايد و هزاران نوع و زبان تازه در شعر خود ابداع و عرضه مى كند. و بدين ترتيب است كه شكل و محتواى شعر او دائم در حال تغييرند و به مقتضاى زمان و نياز به سرايشى خاص، در هنجارهاى تثبيت شده شعرى دست به تغيير و ابداع مى زنند. خلاصه كلام اينكه او به مثابه غولى است كه از شيشه سنت هزاران ساله آزاد شده باشد و با عطر و بو و رنگ و روى محتواى شيشه و با بلعيدن پيوسته غول بچه هاى پيش از خود، در كار جادوگرى و شعبده بازى باشد. طبعاً دستگيرى و دريافت مناسبات و مولفه هاى چنين غولى چندان هم آسان نيست.
اين پرسش شما، پرسش جالب و در عين حال بحرانى است. سال ها است كه جامعه يونانى و به ويژه روشنفكران و شعرخوانان دست به گريبان اين پرسش بحرانى هستند! چه در زمانى كه زنده بود، و چه پس از رفتنش از اين سراى به ظاهر فانى. طبعاً وقتى گفته مى شود «شاعر ميدان هاى عشق و رزم و تبعيد» و «شاعرى كه براى زندگى در همه سويه هايش» مى سرايد و مورد ستايش بزرگترين شاعران دنيا است و افتخارها مى بيند و جايزه هاى فراوان جهانى مى گيرد، بايد انتظار داشت كه محبوب ترين شاعر يونان باشد، اما قضيه به اين سادگى ها هم نيست. خود در يكى از شعرهايش كه درباره قهرمانان سروده است و ترجمه آن در «تقويم تبعيد» به اين قلم، آمده است، مى گويد كه ما مى خواهيم هر چه زودتر با خواندن چند ستايشنامه و ايراد سخنرانى از شر اين قهرمانان خلاص شويم.
نيز در بسيارى از مونولوگ ها يا تك گويى هاى شعرى اش از تنهايى قهرمان نامدار و ناسپاسى در حق او به تصريح سخن مى گويد مثلاً در «فيلوكتت» يا در «بازگشت ايفى گنيا» قهرمان شعر يعنى ايفى گنيا (دخترى چهارده ساله)، فرزند آگا ممنون كه براى نجات ميهن و حركت كشتى هاى يونانيان به سوى تروا، طبق يك پيشگويى، بايد قربانى شود، مى گويد: «حال كه بايد قربانى شوم، پس بگذار بگويم كه اين كار را به خاطر نجات ميهنم دارم انجام مى دهم»! يعنى به ناگزير اين دخترك معصوم و بى تجربه چهره يك قهرمان را به خود مى گيرد.
قضيه ريتسوس قضيه بسيار پيچيده اى است در جامعه يونانى. او يك شاعر بالفطره و نابغه است، اما در عين حال شاعرى است كه عضويت حزبى دارد و وفادار به يك ايدئولوژى انقلابى است. از سويى شاعرى است عميقاً وجودگرا و متفكر و فيلسوف و از سوى ديگر شاعرى است ملتزم به تعهدات اجتماعى و سياسى يا به بيانى ساده تر، او شاعر تعهدات اجتماعى و خلقى است. اين مسئله در او و نيز در خواننده شعرش يك دوگانگى شخصيتى و زبانى ايجاد كرده است. رفقاى حزبى اش هنوز او را به خاطر سرودن بسيارى از شعرهاى رندانه اش از جمله «سونات مهتاب» نبخشيده اند يا اصلاً نفهميده اند؛ همان طور كه خوانندگان اشعار نظير «سونات مهتاب» او را به خاطر سرودن اشعار تند سياسى و حزبى اش مثلاً شعرى درباره «استالين» يا اشعارى درباره حزب كمونيست يونان، نمى بخشند. در هر صورت هر دو طرف بهانه هاى خوبى براى رد كردن يا به فراموشى سپردنش دارند. در اين ميان شاعر به سرنوشت محتوم خودش مى انديشد و مى كوشد چهره اش را پاك و دست نخورده و روشن آن چنان كه هست برفراز دشنام ها و ستايش ها و نام ها و ننگ ها، نگاه دارد. به نظر مى رسد تلاش او از روز اول تا به آخر كار ارزشمند و سترگ شعرى اش، آشتى دادن اين دو وجه متضاد و آشتى ناپذير شخصيت انسانى خود و انسان به طور كلى است. اينكه چطور تعادل خود را به عنوان يك شاعر اصيل و روى اين طناب خطرناك تناقضات وجود آدمى حفظ كند و با سر به زمين نيفتد و خورد و خاكشير نشود، اما به من بگوييد چه كسى تا به آخر تاب اين بازى را مى آورد؟
بدين ترتيب او به خاطر ايدئولوژى اش و وفادارى سرسختانه به آن، همواره محبوب چپى ها و مغضوب روشنفكران بود. روشنفكرانى كه همواره آكنده از غرض بودند و به عمد شعرهاى سياسى او را تكيه گاه اصلى و دستمايه خوبى براى كوبيدنش مى گرفتند؛ و اين مسئله تا به امروز هم همچنان ادامه داد. زمانى گروهى از شاعران كه به دور مرد مرفهى به نام «كاچيمباليس» كه سردبير يك گاهنامه ادبى نيز بود حلقه زده بودند (جالب است بدانيد كه هنرى ميلر نويسنده معروف آمريكايى، كتاب «غول هاى روسى» خود را پس از بهره گيرى از ميهمان نوازى ها و بريزوبپاش هاى اين مرد نوشته است) و در ميان شان چهره هايى سرشناس همچون سه فه ريس، الى تيس، امبيريكوس، انگونوپولوس، گاتسوس، ساختوريس، نيكلاس كالاس و غيره ديده مى شدند و اعتقادى هم به ايدئولوژى چپ نداشتند، از همان آغاز مطرح شدن ريتسوس عليه او موضع گرفتند و در واقع كوشيدند او را ناديده بگيرند. ريتسوس تا آخر عمرش همچنان با همين رفتار دوگانه از جانب هموطنانش روبه رو بود؛ از سويى ستايش و تكريم مبالغه آميز مردم عادى و رفقاى حزبى و از سوى ديگر بى اعتنايى و بغض و عناد روشنفكرانى كه او را تحمل نمى كردند يا غرابت نبوغ او را تاب نمى آوردند. اين برخورد متاسفانه تا به امروز نيز ادامه دارد؛ پس از مرگ ريتسوس، شعر او يك دهه در فراموشى فرو رفت و اكنون دوباره چند سالى است كه همه به خود آمده اند؛ حال كه ديگر نيست و حب و بغض ها و غرض هاى مسلكى _ عقيدتى از ميان رفته اند، يونانيان بار ديگر آغاز به خواندن درست او و ارزيابى و شناخت واقعى او كرده اند و اين همان چيزى است كه خود او مى خواست. هميشه مى گفت وقتى هياهوها فروكش كردند و افسانه نام من پس از مرگ، هاله تقدس و اسطوره از سر برگرفت، زمان از پى مى آيد با غربالش كه عادلانه همه چيز را غربال كند و سره را از ناسره تميز دهد، در اين ميان بى گمان چيزى از من باقى خواهد ماند. نيز در يكى از آخرين شعرهايش در مجموعه «ثانيه ها» گفته است: بيشترين سكه هاى زرينت را/ در منافذ ديوار پنهان كرده اى/ خانه كه ويران شود/ شايد بيابندشان/. اما بايد گفت ريتسوس اگر هم محبوب ترين شاعر يونانى نباشد، تاثيرگذارترين آنها است. هيچ نوع شعرى در يونان نيست كه جاى پاى او در آن نمايان نباشد. نيز بايد اضافه كنم كه ريتسوس را بهتر در خارج و به خصوص در فرانسه كشف كردند. همزمان با انتشار ترجمه «سونات مهتاب» در سال ،۱۹۵۶ لويى آراگون ذوق زده «از شوك تكان دهنده يك نبوغ» خبر داد. حرف مسيح در انجيل كه: «هيچ پيغمبرى در وطن خود پيغمبر نيست و او را به رسميت نمى شناسند» بار ديگر به حقيقت پيوسته بود. وانگهى يونان معروف است كه چون «كرونوس» در اساطير، فرزندان خود را مى بلعد و نابود مى كند. براى همين است كه هميشه اين كشور به نظرم غيرفرهنگى آمده است.
اينكه او را با كدام شاعر ايرانى مقايسه مى كنم؛ بايد بگويم كه شاعران و اصولاً آدم ها و كلاً موجودات اين عالم بى كرانه، يگانه و تك اند. مقايسه پذير نيستند. هر كس صدا، لحن و بيان خاص خود را دارد و خوشبختانه كسى جاى ديگرى را تنگ نمى كند و نمى گيرد. اما اگر ناگزير به اين مقايسه باشم، تنها او را با شاعران بزرگ كهن سرزمين خودمان و يونان مى توانم مقايسه بكنم. از اين رو كه كار ريتسوس خاستگاه اصيل كلاسيك دارد. نور از آن سرچشمه آغازين نور مى گيرد؛ و وقتى هم مى گويم كار او، منظورم شعرهاى سياسى اجتماعى اش نيست و بحث درباره مهندسى آن ديگر شعرهاى اصيل و اساسى اش را كه در ايران هنوز ناشناخته مانده است به وقت ديگرى مى گذارم كه مجال ترجمه و عرضه شان را پيدا كرده باشم.
•ريتسوس را در سال هاى پايانى عمرش چگونه مى بينيد. شاعرى كه با مجموعه «تراكتور» و بعد «اهرام» آغاز كرد، در ژانرى كاملاً سياسى. سپس در تاثير از امبريكوس (Embreikos) به سوررئاليسم مجموعه «آواز خواهرم» رسيد. در سال هاى پيش از ۱۹۹۰- سال درگذشت شاعر- چگونه مى سرود؟
ريتسوس در سال هاى پايان عمرش بسيار خسته بود. نيز شايد به نوعى دلزده و دلسرد از تحول وقايع تاريخى- مى دانيم در اين سال ها بلوك شرق فرو مى پاشد و شوروى نيز در آستانه فروپاشى است؛ اگر چه فرصت نكرد سقوط كامل شوروى را ببيند، اما آن را حدس زده بود و پيش بينى كرده بود؛ سقوط و فروپاشى دولتى كه آن همه اميد در طى دهه هاى متوالى و پرآشوب در دل هاى آرزومند كاشته بود؛ ميليون ها نفر را به كشتن داده بود و انتظارات شعله ور ميليون ها نفر ديگر را در چهار گوشه جهان به خاكستر ياس بدل كرده بود.
ريتسوس در شعرهاى بلندش اغلب پيامبرانه از وقوع اين زلزله تغيير خبر داده بود. روس ها پيشاپيش او را پيامبر «پرسترويكا» و «شفاف سازى» اعلام كرده بودند. با اين همه تا پايان عمرش به سوسياليسم و جامعه اى آزاد، عادل و برابر براى بشريت ايمان داشت. شاعران روياپرداز هستند و آرمان ها را از پنجره سبز و روشن خود و با دريافت دادگرانه خود مى بينند. يادم است آخرين بارى كه او را بر بستر بيمارى در خانه اش ملاقات كردم دقيقاً هيجده روز پيش از مرگش بود، در روزهايى بحرانى كه حاضر به ديدار كسى نمى شد و در روزه سكوت و خوراك به سر مى برد، بى اختيار از او پرسيدم كه آيا هنوز به سوسياليسم اعتقاد دارد؟ و نمى دانم چرا و چطور در آن لحظات جرات طرح چنين سئوالى را كرده بودم، شايد از اين رو كه در آن روزها همه جا خبر از سقوط هاى پى درپى بود و كنجكاوى ذاتى من مهارناپذير. با اين همه او به پرسشم پاسخ داد و گفت: «آرى، زيرا راه رهايى ديگرى براى نجات بشريت از بحران فقر و جنگ و بى عدالتى و استثمار و تعصب وجود ندارد. بشر ناچار است در نهايت با اين ايده آشتى كند و سعادت را براى همه همنوعانش بخواهد و نه فقط براى گروهى اندك.» در آن روز آخرين ديدار كه مى دانستم دير يا زود بايد خبر فاجعه بار رفتنش را بشنوم، از او خواستم كه دعاى خيرش را بدرقه زندگى ام كند!
در اينجا باز بايد بر اين نكته تاكيد كنم كه ريتسوس هيچ گاه شاعرى صرفاً سياسى نبود، يا اصلاً شاعرى سياسى به مفهوم تك بعدى اش نبود. او در واقع شاعرى وجودگرا بود، به قول معروف وجودى فكر مى كرد؛ كسى كه بار شصت، هفتاد سال تجربه سرايش شعر را برگرده خود داشت، چگونه مى توانست جور ديگرى باشد. او را اگر بخواهيم به زبان معمول و متعارف اصطلاحات ادبى خود بناميم، بايد او را يك شاعر عارف رند به شمار آوريم؛ درست مثل حافظ. آيا به نظر شما حافظ يك شاعر سياسى است؟ نمى توانيد بگوييد نيست، نمى توانيد بگوييد هست. حافظ يك جهان است. ريتسوس هم يك جهان است.
شعرهاى پنج مجموعه آخر ريتسوس يعنى: «درخت عريان»، «برگردان هاى سكوت»، «دير، بسيار دير، درون شب»، «ثانيه ها» و «سوت كشتى ها» كه موضوع اصلى شان «مرگ» است، زبانى صريح تر، ساده تر، عريان تر و موجزتر دارند. چرا كه شاعر تيك تاك ثانيه هاى آخر عمرش را با شنيدن صداى سوت كشتى ها كه براى بردنش آمده اند، شنيده است. او سكه نوُل زورقبان آن جهان را مضطربانه در مشت خود مى فشارد؛ او در اين ديرهنگام شب، گوش به زنگ و مهيا ايستاده است؛ در اين لحظه هاى دغدغه بار ناچار است كه سكوت را وارونه كند تا صداى فرياد درخت عريان را در دم آخرش بشنويم. به گمانم همه ما در لحظه آخر، برگ هايمان را مى ريزيم و چون درخت عريان مى شويم تا عاقبت چهره اى را كه در پس هزاران صورتك و نقاب پنهان كرده ايم، براى يك بار هم كه شده به جهان نشان دهيم. ساده و صريح، نيز غمگين اما همواره با اعتقاد به زندگى و نه مايوس. براى همين هم مجموعه آخرش «سوت كشتى ها» را بازكارى ناشده رها مى كند، چون اعتقاد دارد زندگى با همه دشوارى ها و پوچى هايش قشنگ است، و بايد آن را به شادخوارى زيست و بذر تاريك مرگ را در جوانه دل هاى آدم هاى جوان نكاشت. با اين همه آدمى كه مى داند مى ميرد و در اين مورد ديگر عزمش را جزم كرده است، مى خواهيد چه حالى داشته باشد؟ مرگ بد است، بدترين است _ ظالم ترين و ناحق ترين است.
ريتسوس از يك چيز خيلى دلخور بود. او دريافته بود كه در نهايت، شعركارى نمى تواند بكند؛ نمى تواند جهان را تغيير بدهد. آن همه سروده بوديم و هيچ چيز تغيير نكرده بود. تنها تسلا داده بود و جهان را به توضيح نشسته بود؛ تنها برحقانيت زيبايى و زندگى و آزادى تاكيد كرده بود. اينكه در پايان به دلزدگى رسيده بود، خود سلاحى سياسى اما نو به دستمان مى داد كه حركتى تازه را در تغيير شرايط بشرى آغاز كنيم _ اما اين بار دلسرد، فروتن و نه با يقين، بل با اسلحه شكست، براى كسب پيروزى. ما شاعران، تسلادهندگان تسلاناپذير جهان.
•«زمان سنگى» مجموعه آثار يانيس ريتسوس توسط شما ترجمه و در سال ۱۳۸۳ به چاپ رسيد. اين متن دوزبانه _ فارسى، يونانى _ و حجم زياد آن، آيا بر فروش آن تاثير منفى نداشته است؟ اگر اين مجموعه به صورت چندين جلد از دفترهاى مستقل ريتسوس چاپ مى شد، احتمال نمى دهيد به دست افراد بيشترى مى رسيد؟
چاپِ كتاب شعر و ترجمه شعر كار چندان ساده اى نيست. ناشر به طور كلى آن چنان رغبتى به چاپ اين نوع كتاب به خاطر نامعلوم بودن سرنوشت فروشش ندارد. من در انتظار چاپ كتاب ترجمه قبلى ام از ريتسوس يعنى «تقويم تبعيد» ده سال معطل شدم. وقتى كه ديگر همه شور و حال و طاقت و حوصله ام را از دست داده بودم. با اين همه اين كتاب خوشبختانه بعد از ماجراهاى بسيار توسط نشر البرز منتشر گرديد.
در مورد «زمان سنگى» وضع بدتر بود؛ چون پانزده سال بعد از ترجمه و تدوين اين كتاب كه حاصل كار طاقت فرساى روزها و شب هاى بسيارى بود، موفق به پيدا كردن ناشر براى آن شدم. طبعاً حجم زياد كتاب هر ناشرى را به وحشت مى انداخت. به چند ناشر كه دادم، بدون خواندن، رد كردند. خدا پدر آقاى جعفريه، ناشر نشر ثالث را بيامرزد كه پذيرفت آن را به دست چاپ بسپارد، اما دوزبانه و با همكارى مركز گفت وگوى تمدن ها. يعنى پيشنهاد كرد براى امكان چاپ آن، آن را با همكارى اين مركز دربياورد و سرانجام كتاب به اين صورت بسيار زيبا و شايسته به چاپ رسيد. من از آقاى جعفريه به خاطر اين كارشان بسيار سپاسگزارم. در يونان كتاب را كه به چند ناشر از جمله انتشارات كدروس (ناشر هميشگى آثار ريتسوس) نشان دادم، ذوق زده شدند، يعنى برايشان باوركردنى نبود و متفق القول آن را يك واقعه انتشاراتى تلقى مى كردند، نه صرفاً انتشار ساده يك كتاب.
اينكه فرموده ايد كتاب پرحجم است و احياناً بهاى آن بر فروش اش تاثير منفى داشته است من واقعاً نمى دانم وضع فروش و استقبال از اين كتاب چگونه بوده است، آيا منفى بوده است، مثبت بوده است، اين را نمى دانم و نمى توانم داورى كنم، فقط مى دانم كه اين نظر شما مى تواند درست نيز باشد.
براى همين هم در آغاز قرار بود كتاب در دو يا سه جلد در بيايد؛ كه خوشبختانه در نهايت به صورت واحد درآمد؛ زيرا كتاب يك پيوستگى و وحدتى دارد كه بهتر است تكه تكه نشود. مثلاً ما ديوان حافظ، يا شاهنامه فردوسى يا ديوان شمس را دوست نداريم تكه تكه شده بخوانيم. اما اين هم درست است كه يك كتاب ارزان و كم حجم راحت تر به دست قشرهاى كم درآمد جامعه و دانشجويان كه اكثريت ملت ما را تشكيل مى دهند، مى رسد.
•مترجمان ديگرى نيز پيش از اين به ترجمه آثارى از ريتسوس دست زده اند كه به احتمال زياد شما آنها را مطالعه كرده ايد. كدام ترجمه را به روح شاعر نزديك تر مى يابيد؟ هم آوا شدن با يانيس ريتسوس در زبان فارسى تا چه حد امكان پذير بوده است؛ به نظر خودتان تا چه اندازه در امر خطير ترجمه شعر موفق بوده ايد؟
نه آنكه به تلاش ديگر همكاران ارجمند مترجمم كم بها بدهم، چون كه مى دانم تلاششان صادقانه و از روى عشق و اشتياق به اين شاعر گرانقدر و بى نظير بوده است، بايد بگويم هيچ كدام از اين ترجمه ها به روح شاعر نزديك نيستند، زيرا نزديك شدن به روح شاعران در ترجمه، همان طور كه مى دانيد اساساً مقوله چندان آسانى نيست. كه مى تواند ادعا كند كه شعر حافظ يا حتى باباطاهر را به انگليسى ترجمه كرده است و پنجاه درصد به روح شعر آنها نزديك شده است؟ هيچ كس. چون اين امر از محالات است. ما همه كوشش هايى مى كنيم. وانگهى اين دوستان من همه از زبان دومى ترجمه كرده اند، نه از زبان اصلى و طبيعى است كه كيفيت كار پائين تر مى آيد و گاه مسخ شده مى شود.
در بالا اصولى را براى ترجمه شعر برشمردم، حال اگر بتوان با سراينده اثر نيز همكارى نزديك داشت و از او براى رفع ابهامات يارى خواست، طبعاً حاصل كار درخشان تر خواهد بود. من خوشبختانه بخت اين را داشتم كه در ترجمه آثار ريتسوس، به خاطر دوستى و همكارى نزديكمان، از مشورت ها، راهنمايى ها و توضيحات او در همه موارد ترجمه هايم از آثارش (و نه فقط زمان سنگى كه مجموعه چند كتاب مستقل اوست) بهره تام و تمام بگيرم. اين ترجمه ها حتى اگر به روح شاعر به كمال نزديك نباشند، حداقل از نظر درستى و اصالت ترجمه به جرات بايد گفت نظير ندارد، به اين دليل كه آنها را با ترجمه هاى ديگر در زبان هاى ديگر نيز مقايسه كرده ام (از جمله انگليسى و فرانسه) _ و اين بدان معنا نيست كه مترجمان ديگر در زبان هاى ديگر بى توجه بوده اند يا زبان را نمى دانسته اند و علاقه نداشته اند ترجمه شان خوب از آب در بيايد. نه، آنان تنها امكان تماس مستقيم با سراينده را نداشته اند. با اين همه تاكيد مى كنم همه اين چيزها لازم است، اما كافى نيست و شرط كامل موفقيت فقط اين نيست. مترجم بايد بيافريند و قدرت خلاقيت شاعرانه داشته باشد و با كار بسيار به زبان و لحن شاعر تا آنجا كه مى شود نزديك تر شود. من در مقاله بلندى با عنوان «برگردان هاى ترجمه: ماجراجويى ترجمه از زبان فارسى به زبان يونانى» كه براى سخنرانى در فستيوال شعر پاترا نوشتم، به دشوارى ها و لذت هاى ترجمه اشاره كرده ام. در آنجا، كار ترجمه را به ظهور فيلم يا شيشه منفى يك عكس تشبيه كرده ام كه پس از ظهور و چاپ احتياج به روكارى و روتوش و بازسازى دارد. نيز ترجمه يك اثر شعرى را به اجراى يك نمايش تشبيه كرده ام كه براى اين كه حاصل كار موفقيت آميز باشد، احتياج به تمرين و اتود بسيار هست. در اين بازى پيچيده و پرخطر، مترجم هم بازيگر است، هم كارگردان و هم طراح صحنه. علاوه بر آن بايد موسيقى مناسب اثر را بداند و اگر لازم شد براى اثر مورد نظر موسيقى متن جديدى هم بنويسد.
در عين حال نورپردازى هم بايد بداند، دكور هم بايد بسازد و گاه حتى به جاى چند نفر به اجراى نقش بپردازد، زيرا بسيارى شعرها چند صدايى و چند آ وايى اند. گمان مى كنم اين بايد مثال خوبى باشد براى «هنر ترجمه»، با توجه به اينكه مايه و جوهره و استعداد فطرى براى هر كارى لازم است و با اين وجود، در اين آوردگاه بازى ها و نقش ها، متاسفانه همه «لارنس اوليويه» و «اورسون ولز» نمى شوند و اين خيلى كار و زحمت مى خواهد! اين كه در امر خطير ترجمه تا چه حد موفق بوده ام را بايد از خوانندگان و صاحب نظران بپرسيد. من تنها مى توانم از احساس رضايتم در پايان كار و اين كه چقدر شرافتمندانه تلاش كرده ام و چه طور آخرين قطره هاى خلاقيتم را در كام ترجمه ام چكانده ام و چقدر در نهايت، احساس شرم و ندامت نداشته ام، بگويم و نيز بگويم كه هميشه عادتم بر اين بوده است كه مدت ها، حتى ماه ها و سال ها به كلمه اى و معادل مناسبش با وسواس بسيار فكر كنم و بارها بر روى ترجمه شعرى اتود كنم تا عاقبت موفق به اجراى درست آن شوم.با اين همه طبيعى است كه همه چيز نسبى باشد و در اين نسبى بودن اعمال و كارهاى آدمى از سال ها پيش (حتى از دوران كودكى)، آموخته ام كه كمال جو باشم و به دنبال مطلق بگردم و اين كمال جويى و مطلق گرايى هميشه غمگينم كرده است و محتومانه و هراسناك بر من تحميل داشته است كه همواره از حاصل كارم ناراضى باشم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:23 توسط مسعودصفری |
گفت وگوى پاريس ريويو با فرانك اوكانر
|
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 19:46 توسط مسعودصفری |
فيلم »كلوزآپ« به كارگرداني عباس كيارستمي اواخر اين هفته در شهر »بنگالور« هندوستان اكران خواهد شد.
به نقل از پايگاه اينترنتي مترولايف، فيلم »كلوزآپ« قرار است اواخر اين هفته توسط »انجمن فيلم بنگالور« در كنار سه فيلم برجسته »مرد توي قطار« به كارگرداني پاتريك لكونته، »قهوه و سيگار« به كارگرداني جيم جارموش و »مار ماهي« به كارگرداني شوهي ايمامورا در شهر »بنگالور« واقع در جنوب هندوستان به نمايش درآيد.
انجمن فيلم بنگالور در توصيف اين فيلمها ميگويد: »اين چهار اؤر سينمايي كه از سراسر جهان گردهم آمدهاند از جمله آؤار برجسته و زيباي سينمايي است كه علاقهمندان به عرصه هنر و سينما پيش از اين كمتر نظير آن را مشاهده كردهاند. اين فيلمها نهتنها بارها از سوي بسياري از نهادها و سازمانهاي سينمايي مورد تقدير و ستايش قرار گرفتهاند بلكه هر كدام از آنها بارها در بزرگترين جشنوارههاي بينالمللي جهان به نمايش درآمده و گاه جوايزي را نيز از آن خود كردهاند.«
گفتني است فيلم »كلوزآپ« داستان شخصي به نام »حسين سبزيان« است كه به دليل شباهتش به »محسن مخملباف« خود را به خانواده آهنخواه به عنوان مخملباف معرفي ميكند و به بهانه ساختن فيلم به خانه آنها راه مييابد. آنها گاهي صحنههاي فيلم را كه بايد ساخته شود تمرين هم ميكنند. پدر خانواده كه به سبزيان مشكوك است به كمك »حسن فرازمند«، خبرنگار مجله سروش، هويت سبزيان را برملا ميكند و پس از دستگيري او را به دادگاه ميكشانند. در دادگاه پس از بررسي ماجرا و گرفتن تعهد از سبزيان و رضايت خانواده آهنخواه، پرونده بسته ميشود. روز آزادي سبزيان محسن مخملباف به ديدار او ميرود و هر دو براي رفع كدورت به خانه آهنخواه ميروند.
در اين فيلم كه محصول كانون پروش فكري كودكان و نوجوانان است، كساني چون حسين سبزيان، حسن فرازمند، هوشنگ شعاعي، ابوالفضل آهنخواه، مهرداد آهنخواه، محسن مخملباف، عباس كيارستمي، نير محسنيزنوزي، احمدرضا موؤيدمحسني، داوود گودرزي و محمدعلي براتي ايفاي نقش كردهاند.
»كلوزآپ« با مدت زمان 102 دقيقه محصول سال 1368 است. اين فيلم كه در سال 1369 به نمايش درآمد تاكنون جوايز زيادي را از خود كرده است كه از جملهآنها ميتوان به جايزه ويژه هيات داوران در هشتمين جشنواره فيلم فجر 1368، جايزه نقره در سومين جشنواره بينالمللي فيلم رميني ايتاليا 1990، جايزه منتقدان فيلم كبك در نوزدهمين جشنواره بينالمللي سينماي جديد و ويدئوي مونترال كانادا 1990، جايزه بهترين كارگرداني در پنجمين جشنواره بينالمللي فيلم دونكرك فرانسه 1991، جايزه مطبوعات در پنجمين جشنواره بينالمللي فيلم دونكرك فرانسه 1991، جايزه شهر دونكرك در پنجمين جشنواره بينالمللي فيلم دونكرك فرانسه 1991، جايزه دانشجويان سينما در پنجمين جشنواره بينالمللي فيلم دونكرك فرانسه 1991 و جايزه بينالمللي منتقدان در يازدهمين جشنواره بينالمللي فيلم استانبول تركيه 1992 اشاره كرد.اين فيلم همچنين در هشتمين جشنواره فيلم فجر 1368 كانديداي بهترين فيلم، بهترين كارگرداني و فيلمنامه سال شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 20:8 توسط مسعودصفری |
و در بعضى از فصول آنان به شكار دشمن مى رفتند و آن را جنگ با طراوت مى ناميدند.
در طول راهروى دراز هتل فكر كرد كه بايد دير شده باشد و بر سرعت قدم هايش افزود تا برود موتورسيكلتش را بردارد. آن را با اجازه دربان خانه اى كنار ديوار گذاشته بود. در جواهرفروشى محله ديد كه ساعت ۱۰ دقيقه به ۹ است. زودتر خواهد رسيد. خورشيد از لاى ساختمان هاى بلند نفوذ مى كرد و او- چون براى خودش براى فكر كردن ناى نداشت- موتورش را به راه انداخت و از گردشى كه در پيش داشت لذت مى برد. موتور ميان پاهايش خرخر مى كرد و بادى خنك به شلوارش مى زد.
ديد وزارتخانه ها مى گذرند (گلى، سفيد) و صف مغازه هاى مركز شهر با ويترين هاى درخشان. حال از بخش جذاب گذرگاهش لذت مى برد، گردشى واقعى: خيابانى دراز، كم تردد، دو طرفش درخت كاشته شده بود و ويلا هاى وسيعى داشت كه باغ هايشان تا كنار خيابان كشيده مى شدند. باغ ها نرده هاى كوتاهى داشتند. شايد كمى گيج بود، اما عاقلانه دست راستش را گرفته بود و مى گذاشت تا نور درخشان و هيجان خفيف اين نورى كه تازه شروع شده بود هدايتش كند. شايد همين آرامش غيرارادى بود كه باعث شد تا نتواند جلوى حادثه را بگيرد. وقتى ديد زنى كه كنار خيابان ايستاده بود ناگهان به رغم چراغ سبز به وسط خيابان آمد نتوانست اتفاقى را كه مى افتاد مهار كند. ترمز كرد و به چپ كشيد، صداى فرياد زن را شنيد، سپس در زمان ضربه همه چيز سياه شد. انگار ناگهان به خواب رفته است.
ناگهان به خود آمد . چهار ، پنج جوان داشتند او را از زير موتور بيرون مى كشيدند. در دهان مزه نمك و خون را احساس مى كرد، يك زانويش درد داشت، وقتى بلندش كردند فرياد كشيد چون نمى توانست تحمل كند كسى به بازوى راستش دست بزند. صداهايى كه ظاهراً مال كسانى كه چهره هايشان را مى ديد نبودند، به شوخى به او دلدارى مى دادند و مطمئن اش مى ساختند. تنها تسلى اش اين بود كه شنيد هنگام عبور از چهارراه، راه مال او بوده است و در حالى كه مى كوشيد جلوى تهوعش را بگيرد از حال زن پرسيد. در حالى كه سرش به سوى آسمان بود او را به داروخانه محله بردند و در راه فهميد كه پاهاى زن فقط چند خراش كوچك برداشته است. «فقط پرت بهش گرفت، اما همين گرفتن موتور را پرت كرد...»
هر كسى نظرش را مى داد: آهسته، از پشت واردش كنيد، خب. مردى با روپوش سفيد چيزى به او داد تا بنوشد و همين در تاريك روشنى داروخانه آرامش كرد. آمبولانس پليس پنج دقيقه بعد رسيد و او را روى برانكار نرمى قرار دادند، به طورى كه توانست به راحتى رويش دراز بكشد. با اينكه مى دانست تحت تاثير ضربه اى وحشتناك قرار دارد آدرسش را به پليسى كه كنارش بود داد. بازويش ديگر تقريباً درد نمى كرد، از بريدگى ابرويش خون روى صورتش مى ريخت، يكى دو بار زبانش را روى لب هايش كشيد تا آن خون را بنوشد. احساس آرامش مى كرد، اتفاق بود، نوعى بدشانسى. چند هفته استراحت و تمام. مامور پليس به او گفت كه موتورش تقريباً سالم مانده است. پاسخ داد: «البته چون افتاد روى من.» هر دو خنديدند و پليس، وقتى به بيمارستان رسيدند، با او دست داد و برايش آرزوى خوشبختى كرد. تهوع آرام آرام بازمى گشت. او را روى برانكار چرخ دارى گذاشتند و به طرف ساختمانى كه در عقب قرار داشت مى بردند و او از زير درختانى كه رويش پرندگان زيادى بودند گذشت. چشمانش را بست و آرزو كرد كاش خوابيده بود يا بى هوش بود در اثر كلروفورم. اما او را مدتى دراز در اتاقى كه بوى بيمارستان مى داد نگاه داشتند تا فيشى را پر كنند، لباسش را درآوردند و پيراهنى زبر و خاكسترى به او پوشاندند. با احتياط بازويش را تكان مى دادند، به طورى كه دردش نيايد. پرستاران مرتب شوخى مى كردند و اگر درد معده نبود حس مى كرد حالش خوب است، تقريباً خوشحال بود.
از او عكس گرفتند و بيست دقيقه بعد در حالى كه عكس هنوز مرطوب را مثل سنگى سياه روى سينه اش گذاشته بودند او را به اتاق عمل بردند. مردى سراپا سفيدپوش، دراز و باريك به او نزديك شد و به عكس با دقت نگريست. دست هاى زنى سرش را جابه جا مى كرد. حس كرد او را روى تخت ديگرى مى گذارند. مرد سفيدپوش بار ديگر به او نزديك شد. لبخندى زد و در دستش چيزى بود كه برق مى زد. دستى به صورتش زد و به كسى كه پشت سرش ايستاده بود اشاره اى كرد.
روياى عجيبى بود زيرا پر بود از بوهاى گوناگون و او هرگز خواب بو نمى ديد. نخست استنشاق هواى مرداب. در سمت چپ جاده باتلاق وسيعى قرار داشت، باتلاقى كه كسى در آن تردد نمى كرد. اما آن بو ناپديد شد و جايش را به عطر پيچيده اى داد، تيره مثل شب، شبى كه در آن حركت مى كرد و آزتك۱ ها تعقيبش مى كردند و اين به نظرش طبيعى مى آمد. بايد از دست آزتك ها فرار كرد چون آنان آدم شكار مى كردند و تنها شانس اش اين بود كه بتواند خود را در جنگل مخفى كند و با اين همه از منبع كوچك آب هم زياد دور نشود.
بزرگترين شكنجه اش همين بو بود. انگار به رغم پذيرش كامل رويا چيزى در درونش عليه اين هجوم غيرمعمول سر به شورش برداشته بود. فكر كرد: «بوى جنگ مى دهد» و به طور غريزى به خنجرى سنگى كه به كمر داشت دست زد. صدايى غيرمنتظره باعث شد تا خم شود، بى حركت منتظر ماند، لرزان. ترسيدن چيزى غيرمعمول نبود، ترس اغلب در رويايش مى آمد. منتظر ماند، پنهان شده در لابه لاى شاخه هاى بوته ها و شبى بدون ستاره. خيلى دور، بدون شك در آن سوى درياچه بزرگ، آتش در اردوگاه روشن بود، نورى كه به قرمزى مى زد آسمان آن طرف را روشن مى كرد. صدا تكرار نشد. حيوانى شايد، كه مثل او داشت از بوى جنگ فرار مى كرد. آهسته سرش را بالا داد، باد را بو كشيد. ديگر چيزى شنيده نمى شد، اما ترس باقى مى ماند، مثل بو، بخور شيرين مزه جنگ با طراوت. بايد به راه ادامه داد. به قلب جنگل رسيد، با دورى جستن از باتلاق ها. كورمال چندگام برداشت. هر لحظه خم مى شد تا زمين سفت جاده را لمس كند. دلش مى خواست به سرعت بدود اما شن متحرك در اطرافش مى تپيد. آهسته به حركتش در امتداد جاده ادامه داد، در تاريكى. ناگهان موجى از اين بوى وحشتناك كه از آن بيش از هر چيز هراس داشت به صورتش خورد و نوميدانه به جلو خيز برداشت.
بيمار بغل دستى اش گفت: - از تخت پايين مى افتى، اين قدر وول نخور دوست من. چشمانش را باز كرد، ديروقت بود. خورشيد داشت از پنجره بزرگ سالن دراز پايين مى رفت. در حالى كه داشت به صورتى فيزيكى خود را از آخرين تصاوير رويا جدا مى كرد كوشيد به بيمار بغل دستى لبخند بزند. بازوى گچ گرفته اش به دستگاهى كه وزنه هايى از آن آويزان بود وصل شده بود. احساس تشنگى مى كرد، چنان كه گويى كيلومترها دويده است اما نمى خواستند به او آب زيادى بدهند، فقط لب هايش را خيس مى كردند و چند قطره در گلويش مى ريختند. تب به آهستگى بر او مسلط مى شد و مى توانست دوباره بخوابد، اما از بيدار ماندن لذت مى برد، با چشمان نيم باز و گوش دادن به گفت وگوهاى بيماران ديگر، گاه گاه پاسخ گفتن به سئوالى. ديد ميز چرخدارى را به جانب تختش مى رانند. پرستارى بود با الكل، بالاى رانش را مالش داد و سوزن كلفتى را كه يك بطرى به آن وصل بود به او زد. طبيب جوانى دستگاهى فلزى _ چرمى را به بازوى سالمش وصل كرد تا چيزى را اندازه بگيرد. شب فرا مى رسيد و تب آهسته او را به حالتى مى برد كه در آن اشيا برجستگى هايى مى يافتند كه با دوربين تئاتر مشاهده مى شود. آنها واقعى بودند و ظريف، و، كمى نفرت انگيز، كمى مثل فيلم هاى ملال آور كه آدمى آنها را حمل مى كند؛ چون خيابان باز بدتر است.
برايش فنجانى بويون۲ عالى طلايى رنگ آوردند كه بوى تره، كرفس و جعفرى مى داد. آهسته آهسته تكه اى نان را در آن خرد كردند. بازويش ديگر درد نمى كرد. گاه ابرويش كه به آن چند بخيه زده بودند تير مى كشيد. وقتى شيشه هاى پنجره روبه روى تختخوابش به لكه هاى آبى تيره تبديل شدند فكر كرد كه به آسانى خواهد خوابيد. به پشت چندان راحت نبود اما وقتى زبانش را روى لبان خشك و سوزانش كشيد مزه بويون را حس كرد و در حالى كه از خوشبختى آه مى كشيد خود را به خواب سپرد.
مى فهميد كه دارد در تاريكى عميقى مى دود، گرچه در بالاى آسمان كه شاخه هاى قسمت بالاى درختان از آن مى گذشتند تاريكى غلظت كمترى داشت. فكر كرد: «جاده، ديگر روى جاده نيستم.» پاهايش در تشكى از برگ ها و گل فرو مى رفت و به محض اينكه قدمى برمى داشت شاخه هاى درختچه ها بدن و پاهايش را شلاق مى زدند. نفس زنان در حالى كه حس مى كرد به رغم تاريكى و سكوت گم شده است، خم شد تا گوش دهد. جاده شايد همين نزديكى ها بود، در اولين نورهاى صبح آن را خواهد ديد، اما حال چيزى نبود كه كمكش كند تا بتواند پيدايش كند. دستى كه، بى آنكه متوجه باشد، دسته خنجر را مى فشرد، مثل عقرب باتلاق ها تا گردنش بالا آمد، جايى كه طلسم حمايت كننده اش از آن آويخته بود. در حالى كه به زحمت لبانش را حركت مى داد دعاى ذرت را كه باعث آمدن ماه هاى آسمانى شادى آورى مى شوند خواند و نيز دعاى توسل به وجود متعالى را؛ تقسيم كننده خوبى ها.
اما در همان زمان حس مى كرد پاهايش در گل فرو مى روند، به آهستگى. و انتظار در تيرگى هاى اين توده پرپشت ناشناخته غيرقابل تحمل مى شد.
جنگ با طراوت با ماه نو آغاز شده بود و سه شب و سه روز بود كه ادامه داشت. اگر موفق مى شد خود را به قلب جنگل برساند، در آن سوى منطقه باتلاقى، امكان دارد جنگجويان آزتك ردش را گم كنند. به زندانيان زيادى فكر كرد كه آنها تاكنون گرفته بودند كميت به هر تقدير مهم نبود، مى بايست زمان تعيين شده بگذرد، زمان تقديس شده. شكار ادامه مى يابد تا زمانى كه كشيش ها دستور مراجعت بدهند.
هر عملى در خود رقمى و پايانى از پيش تعيين شده داشت و او در درون اين زمان تقديس شده قرار گرفته بود، در برابر شكارچيان.
فريادهايى شنيد و با يك جهت برخاست، خنجر در دست. آسمان در افق انگار آتش گرفته بود. مشعل هايى را ديد كه ميان شاخه ها تكان مى خوردند، خيلى نزديك. بوى جنگ غيرقابل تحمل بود و وقتى نخستين دشمن رويش پريد از فرو كردن خنجر سنگى در سينه اش تقريباً احساس لذت كرد. نورها احاطه اش كرده بودند، فريادهاى شادمانه. يكى دو بار ديگر هوا را شكافت، سپس طنابى او را به عقب كشيد.
بيمار كنار تختخوابش گفت: - اثر تب است. وقتى عملم كردند من هم مثل تو كابوس داشتم. كمى آب بخور، بهتر مى خوابى، خواهى ديد.
بعد از شبى كه از آن مى آمد تاريك روشنى ولرم اتاق به نظرش دلنشين مى آمد. لامپى بنفش در بالاى ديوار ته سالن مثل چشمى حمايت كننده روشن بود، صداى سرفه، نفس كشيدن، تماس و گاه گفت وگويى با صداى خفه به گوش مى رسيد. همه چيز لذت بخش بود، اطمينان بخش، بدون اين تعقيب، بدون... ولى نبايد به كابوس فكر كرد. مى تواند با هزار چيز خوب ديگر خود را سرگرم كند. به گچ بازويش نگريست. به دستگاهى كه به خوبى آن را در هوا نگاه مى داشت. يك بطرى آب معدنى روى ميز كنار تختخواب گذاشته بودند. يك جرعه نوشيد، با شتاب. حال شكل ها را در سالن تشخيص مى داد، سى تختخواب، كمدهاى شيشه دار. تب بايد كم شده باشد. حس مى كرد چهره اش خنك تر شده است، ابرويش ديگر تقريباً درد نمى كرد، به زحمت اگر خاطره اى بود خود را ديد، در لحظه اى كه از هتل خارج مى شد، زمانى كه موتورش را مى گرفت. چه كسى مى توانست فكر كند. كه آن حركات چنين پايانى داشته باشد؟ كوشيد تا لحظه حادثه را به ياد آورد و ناچار شد با خشم اعتراف كند كه گويى آن لحظه در سوراخى سياه قرار دارد و خلايى كه قادر نيست تا آن را پر كند، بيهوشى يا به هر حال چيزى شبيه به آن مانع مى شد تا بتواند بداند چه شده است. و در عين حال احساس مى كرد اين سوراخ، اين هيچ، زمانى به درازاى ابديت داشته است.
نه، حتى زمان نبود، بيشتر به نظر مى رسيد كه در آن سوراخ مسافتى افسانه اى را پيموده است. ضربه، خوردن به آسفالت، خشن. سپس نوعى احساس آرامش به او دست داد، به هنگام بيرون آمدن از چاه سياه موقعى كه اشخاصى بلندش مى كردند. به رغم درد دست شكسته، به رغم خون ابرو و ضرب ديدگى زانو، به رغم همه اين چيزها آرامش بازگشت به روز و حس اينكه كمكش مى كنند.
شگفت انگيز بود. حال دوباره خواب بر او مسلط مى شد، آرام او را به عمق مى كشيد. بالش نرم بود و در گلوى تب دارش خنكى آب معدنى. شايد بتواند واقعاً استراحت كند. بدون اين كابوس هاى لعنتى. در بالا نور بنفش كم كم خاموش مى شد.
چون به پشت خوابيده بود حالتى كه خود را در آن يافت مايه تعجبش نشد، بوى رطوبت، سنگى كه نم پس مى داد، گلويش را گرفت و مجبورش ساخت به خود آيد. بى فايده بود چشمانش را باز كند و به اطرافش بنگرد، در تاريكى مطلق فرو رفته بود. خواست بلند شود و بوهايى را در اطراف مچ هاى دست و پاشنه هايش شنيد. حال روى زمين بود، روى سنگ هاى بزرگ يخ زده و مرطوب. سرما پشت برهنه و پاهايش را فرا مى گرفت. به زحمت كوشيد تا با چانه طلسم گردنش را حس كند و دريافت كه آن را از گردنش كنده اند. اين بار ديگر از دست رفته بود. هيچ دعايى نمى توانست از اتفاقى كه قرار بود بيفتد نجاتش دهد. از دور صداى طبل هاى جشنى را كه ظاهراً از سنگ هاى سلول به درون مى زد شنيد. او را زندانى كرده بودند، در زندان معبد، و منتظر نوبتش بود.
صداى فريادى شنيد. فريادى خشن كه به ديوار خورد و منعكس شد. فريادى ديگر كه به آهى تبديل شد. او بود كه در تاريكى فرياد مى كشيد. فرياد مى كشيد چون زنده بود. تمام بدنش با اين فرياد از خود دفاع مى كرد در برابر اتفاقى كه مى افتاد، در برابر پايان محتوم.
به همرزمانش كه در سلول هاى ديگر بودند انديشيد و به كسانى كه از پله هاى قربانگاه بالا مى رفتند. فرياد ديگرى كشيد، اين بار خفه. تقريباً ديگر نمى توانست دهانش را باز كند، آرواره هايش به هم چسبيده بودند، به طورى كه انگار از كائوچو ساخته شده اند و نتوانست آنها را جز با زحمت زياد كمى به آهستگى باز كند. صداى غژ قفل ها همچون ضربه شلاق او را به خود آورد. به گونه اى جنون آميز به خود پيچيد تا خود را از طناب هايى كه در بدنش فرو مى رفتند خلاصى بخشد. بازوى راستش به خصوص تلاش مى كرد، اما وقتى درد غيرقابل تحمل شد ناگزير دست از مبارزه كشيد. باز شدن در را ديد و بوى مشعل زودتر از نور به او رسيد. زيردستان كشيشان به او نزديك شدند و با نفرت به او نگريستند. نورها به بدن هاى پوشيده از عرق و موهاى سياهى كه پرهايى در لابه لاى آنان مشاهده مى شد مى خورد. طناب ها باز شدند و حس كرد دستانى گرم او را گرفته اند، سخت مثل برنز. بلندش كردند، همين طور رو به آسمان و او را در طول راهرو بردند. مشعل داران جلو مى رفتند، راه را بفهمى نفهمى روشن مى كردند، ديوارهاى مرطوب داشت و گنبدش چنان پايين بود كه خادمان كشيش مى بايست سرهايشان را پايين بياورند. حال او را مى بردند، مى بردند، پايان كار بود. رو به سوى آسمان در يك مترى سقفى كه در صخره كنده شده بود و گاه از نور مشعلى روشن مى شد. وقتى به جاى سقف ستارگان ظاهر شوند و در مقابلش پلكان بزرگ سوخته از فريادها و رقص ها پيدا شود پايان كار است. راهرو پايان ناپذير بود. با اين همه به پايان رسيد و بوى هواى آزاد پر از ستاره ناگهان به صورتش خورد. اما نه هنوز، او را همين طور مى بردند، در طول اين تيره روشنايى قرمز با خشونت با تكان دادن. همه وجودش طغيان مى كرد، اما چگونه مى شود جلوى امرى محتوم را گرفت، چون طلسمش را گرفته بودند، قلب واقعيش مركز زندگيش.
با يك خيز خود را در شب بيمارستان يافت. زير سقف خوب بلند، در سايه ملايم. به خود گفت بايد فرياد زده باشد اما بيماران مجاورش در سكوتى عميق در خواب بودند. روى ميز كنار تختخواب بطرى به گويى شباهت داشت، به تصويرى شفاف در برابر سايه آبى رنگ پنجره ها، هوا را عميقاً بيرون داد تا سينه اش را آزاد كند، تا تصاويرى را كه هنوز به پلك هايش چسبيده بود براند. هر بار كه چشمانش را مى بست مى ديد كه آنان فورى نقش مى بندند و وحشت زده بلند مى شد، و از لذت اينكه حال بيدار است لذت مى برد. بيدارى از او حمايت مى كرد، به زودى روز مى شد و او به خواب شيرين صبحگاهى فرو مى رفت، بدون تصوير و چيزى... به دشوارى چشمانش را باز نگاه مى داشت، خواب به رغم ميلش بر او تسلط مى يافت. با دست سالم اش تلاش كرد تا بطرى آب را بگيرد. نتوانست به آن برسد. انگشتانش روى خلاء سياه بسته شدند و راهرو ادامه يافت، بى پايان، صخره بعد از صخره، روشن شده از نورهايى ناگهانى كه به قرمزى مى زد و او رو به آسمان آهسته ناليد چون سقف داشت تمام مى شد، سربالا مى شد، مثل دهانى سياه باز مى شد، خادمان كشيشان سربر مى آوردند و ماهى هلالى شكل از فراز آسمان روى صورتش افتاد، روى چشمانش كه نمى خواست آن را ببيند، كه با نوميدى خود را مى بست و بازى كرد تا شايد خود را به آن طرف ديگر برساند، تا شايد باز سقف حمايت كننده سالن بيمارستان را ببيند. اما هر بار كه چشم مى گشود باز شب بود و ماه، او را در طول پلكانى مى بردند، در حالى كه سرش به عقب افتاده بود، و در بالا توده هاى هيزم بود، ستون هاى قرمز دود معطر و ناگهان سنگ قرمز را ديد، درخشان از خون تازه و رفت و آمد هاى قربانى را كه روى زمين كشيده مى شد تا پلكان شمالى و از آنجا او را مى انداختند. با آخرين اميد پلك هايش را كاملاً به هم فشرد و ناله كنان كوشيد تا بيدار شود. يك لحظه فكر كرد موفق مى شود، چون بار ديگر بى حركت شده بود، روى تختخواب. افتادن وحشتناك با سر عقب داده شده، اما بوى مرگ را شنيد و وقتى چشمانش را گشود قربانى كننده را ديد، پوشيده از خون، كه به سويش مى آمد، چاقوى سنگى در دست. توانست بار ديگر چشمانش را ببندد، اما حال مى دانست كه روياى شگفت انگيز آن ديگرى بود، پوچ مثل همه روياها، رويايى كه در آن نشسته بر روى حشره اى آهنين از خيابان هاى غريب شهرى عجيب گذشته بود، شهرى كه در آن آتش هاى سبز و قرمز بدون شعله و دود مى سوختند و در اين رويا دروغى بى پايان، كسى همچنين به او نزديك شده بود چاقو در دست، به او كه رو به آسمان روى زمين افتاده بود، با چشمان بسته، رو به آسمان در ميان توده هيزم.
پى نوشت:
۱- Azteشque قومى كه در گذشته (۱۵۲۱-۱۳۲۵) در مكزيك زندگى مى كردند.
۲- نوعى سوپ.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:50 توسط مسعودصفری |